تبليغاتX
جایی برای سکوت

جایی برای سکوت

آنچه بر من گذشت خودم باعث شدم

سلام

روز مرد را به بابای گلم که الان ایران نیست تبریک میگم

باباجونم عشق و محبت و ادب و هر چه که هستم را از خود خودت دارم دوستت دارم فدات شم

شوهرم

بی انکه بدانی به تو عشق می ورزم و عاشق چشمانت هستم

قلبت را نثارم کن که محتاجش هستم

روزت مبارک اولین سالی که پدر هستی مبارکت باشه........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 22:37  توسط تنها  | 

زن اول

سلام

امروز وبلاگ زن اول را خوندم باهاش گریه کردم خوشحال شدم خندیدم ناراحت شدم

بهاره خانمی که واقعا باید عشق واقعی را از او یاد گرفت

ودیدم در برابر خیانت شوهرش چی کرد و من چه کردم

 

اصلا خیانت شوهر بهاره با نوع خیانت شوهرم یکی بود؟؟؟؟

نه

خیلی فرق داشت شوهرمن یک شیطنت کرد و به گفته خودش فکر میکرد اون ایدی از طرف من هست و با هاش چت کرد اما بهاره چه کشید

من فقط یک پیامک دیدم و دنیا بر سرم چرخید و حالا که 5 ماه هم گذشته اما باز دلم نگرانه دل نگرون زندگی ام بچه ام شوهرم و زنههایی که ذات خرابی دارند و بر سر راه مردان مخصوصا متاهل قرار میگیرند

بازنگرانم  ......

 به شوهرم شک پیدا کردم درست مثل همون حادثه که برای بهاره اتفاق افتاد که یکی به گوشی شوهرش زنگ زد و اون دلش لرزید شاید .....اما اون ور خط یکی اشتباه گرفته بود

اما این وبلاگ منو خیلی تحت تاثیر قرار داد از عکس العمل بهاره با سعید خیلی خوشم اومد و فهمیدم هنوز توی این دنیای بی رحم دل واقعی عاشق وجو داره از ته قلبم برای بهاره و همه زن و شوهرها ارزوی خوشبختی و سلامت میکنم.

ما زندگی مون روبه راهه

گاهی کارهایی میکنم که شوهرم ناراحت میشه بهش به محل کارش زنگ میزنم که کجاست چه می کنه و .کمی بهش شک دارم

اما ته قلبم میدونم که این شک غلطه اما توی ذهنم هست و منو عذاب میده

نمی دونم چکارکنم؟

به روانشناس مراجعه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

برام دعا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 19:8  توسط تنها  | 

6

سلام

من  از سال 84 تا 87 وبلاگ داشتم خیلی هم خواننده داشت اما بنا به دلایلی دیگه شوهرم نخواست تا ادامه بدهم

 

من بعد از اون همه ماجرا به خونه اومدم اما دیگه مودم را کنیدم تا دیگه به اینترنت دسترسی نداشته باشیم وروابط با خانواده ها خیلی سرد شد تا جایی که اون خونه ما کم اومد منم که توی همون ساختمون بودم کم و کم کم رفتم میدونستم اونا راضی اند زیرا پسرشون و نوه شون می رفت پایین اما من عروس چی؟ اصلا ادم حساب نمیشدم ان بود که منم تحویل نگرفتمشون .

عید فقط روز اول رفتم خونه ی مادرش اینا و اصلا دلم نمیخواست لب به هیچی بزنم

سیزده بدر هم امسال با خانواده ی من رفتیم و خیلی هم خوش گذشت

و البته بعد از عید هم مادر و پدر شوهر واسه 20 امین بار به مکه رفتند و من باز رفتیم پایین واسه بدرقه و استقبال از این حرفها....

خلاصه ارتباطم با شوهرم بد نیست والبته شوهرم زیاد بلد نیست محبت زبانی داشته باشه و البته اهل تحقیر و تمسخر هست

حالا نه اینکه خیلی بالاترند.........شاید از لحاظ مالی و اون بخاطر اینکه پسر ن م ا ی ن د ه باشی یا م د ی ر ک ل یا وزی ر یا ....... یکی از همین کله گنده ها  بالا باشند ولی خدا وکیلی سطح فرهنگ صفر  و بسیار بی ادبانه و شاید من زیاد فرهنگی بازی در میارم نمیدونم حالم از کوچکترین شوخی به هم میخوره.

حالا پدر و مادر من هر دو تحصیلات تکمیلی عالی دارند و .......مامانش که هیچ خونه دار!

 من          بعد از برگشت به خونه شدیدا بهش شک میکردم طوری که خودم خیلی عذاب کشیدم بعدها کمتر شد اما نه به طور کامل. مشاوره وقت گرفتم اما نیومد و گفت منو میشناسن و .......

خلاصه من حالا با شوهرم هستم

اما خیلی تفاوت فکری عقیدتی و فرهنگی اجتماعی و سیاسی داریم

خانواده ما مثل همه خانواده هاست یعنی اهل نماز و ........اما دیگه خشک مذهب نیستسم در عروسی ها شاد یا موزیک گوش میدهیم و .......

اما خانواده همسرم اهل هیچ یک نیستند تولدها خشک و بی روح بدون موزیک مخالف با عطر زدن خانمها شدید مخصوصا همسرم با من و مخالف کوچکترین بی حجابی ( شایان ذکر است من چادری نبودم بعد از ازدواج با همسرم شدم) البته مشکلی با چادر ندارم اما با سختگیریهای زیاد مخالفم.

به هر حال ما با این همه فاصله زن و شوهریم و الان یک پسر کوچولو 9 ماهه داریم و تمام ادامه زندگی مونه به چشم های پسرم وابسته است وگرنه من همون دی ماه برای همیشه همه چیز را تموم میکردم

 

تا این اواخر با ز یه دعوامون شد و بحث و ... و شوهرم گفت دارم به زور با تو زندگی میکنم البته در جواب این حرف من که بهش گفتم از تو متنفرم و نمیخوام با تو زندگی کنم و ...... و اخرش گفت کاش با یه دختر وزیر عروسی میکردم که این همه اعصاب خردی و تحقیر شدن ارزشش را داشت.!!!!!!!!

 و من کلی ناراحت شدم که من از دختر یه وزیر که در ی به تخته خرده یه احمق بیسواد وزیر شده کم ندارم

 

بله ببخشید خیلی پراکنده گفتم

خبر خوشش اینکه هر دومون دفاع کردیم و مدارک ارشد دوتامون با هم حاضر میشه .

پسرمم خوبه قربونش برم من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 19:31  توسط تنها  | 

5

سلام

بعد از اینکه دیروز پدر شوهرم به من زنگ زد بیا و تعهد نمیدهیم و من نرفتم

مامان عصری به مامانش زنگ زد که امید بیاد دنبال تینا.اما اون تا شب هم نیومد و من امروز صبح رفتموسایلمو آوردم با ماشین مامان رفتم و طوری پارک کردم که از ایفن دیده نشه. سریع از پله دویدم خونه ام دم عیدی چقدر کثیف و درب و داغون بود مثلا می خواستیم پرده سفارش بدهیم و

امید ذوق میکرد امسال اولین ساله که ما بچه داریم و فوق را گرفتیم و ..........اما زهی خیال باطل

خودت کردی امید

اگر اون شیطنت ها را نمیکردی

اگه ذره ای به من توجه میکردی

اگه یاد گرفته بودی که وقتی زن گرفتی باید به اون هم محبت کنی و برات خواسته هاش مهم باشه

اگه فقط به مادر و پدرت نچسبیده بودی

اگه احساس مسئولیت نسبت به من و بچه داشتی

اگه دست روی من بلند نمیکردی( امید اون طوری نیست که بخواد منو هر بار و هر لحظه بزنه اما همون یه بار  دو بار در سال که اتفاق می افته و خودش میگه تو منو دیگه کفری میکنی منم دست روت بلند میکنم  واسم خیلی خیلی خیلی گرون تموم میشه زیرا من توی ناز و جانم و عزیزم و گلم و فدات بشم و...بزرگ شدم و کسی روی من تا حالا دست بلند نکرده بود و حتی خیلی به حرفهام توجه میکردند اما از وقتی ازدواج کردم همه چی صفر شد.

 

اگه

اگه

اگه

تو خیلی بد کردی

حالا که تعهد هم نمیدهی دنبالم هم که نمیایی

اخه دلت واسه باراد تنگ نشده

من هیچی پسرت چی

 

خدایا کمک کن شوهرم اشتباهاتشو بپذیره منم هم همین طور

دلم نمیخواد زندگی ام از بین بره

اما

فعلا که

راستی وقتی وسایلمو برداشتم یه لحظه متوجه باز شدن در شدم و که مادر شوهرم بود و سریع در و بست و رفت پایین

اخه ما در یک ساختمان زندگی میکنیم

طبقه پایین مادر شوهرم و پایین تر هم خواهر شوهر منم تاج سرشون بالا هستم.

خلاصه شاید بیشتر این بحثها برگرده به این همزیستی.

خدایا توکل بر تو میکنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 11:36  توسط تنها  | 

4

سلام

بله انها ساعت 2:30 عصر زنگ  زدند  اول امید زنگ زد جواب ندادم

باباش سریع بعد اون زنگ زد که  جواب دادم و باباش با همان لحن استبدادیش گفت لباس بپوش و بچه را آماده کن من دارم میام دنبالت. من گفتم که امید تعهد میده یه دفعه عصبانی شدکه تعهد چیه؟ مگه تو تعهد میدی مثلا تعهد بدهید دیگه این کارها را نمیکنید من گفتم نه. خلاصه دیدم باباش خیلی عصبانی هست و من به باباش گفتم شما به پدرم میگید که وقتی تو خارج هستی اینا دعوا نمیکنند و سریع به من گفت تو مگه فضول پدرت هم هستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر نفهم و بی ادب هستند و ادامه داد تو داری به من اهانت میکنی و ما بزرگترها حرف میزنیم تو نباید دخالت کنی

خلاصه من نرفتم و حالا بیا ببین که مامانم چه حالی داره بابا مدام زنگ میزنه چی شد ؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه مامانم که قلبش تند تند میزد به خانه شان زنگ زد که گفت چرا تینا خانم نیومد  اینا اومدند و مامان گفت حالا امید بیاد دنبالش . اخه قرار بود که تعهد بدهند چی شد؟ خلاصه اینکه مامانش گفت من به امید گفتم تو باید حرفش زنت را گوش کنی اونم حرف تو را گوش کند و . مامانم بهش گفت که به امید بگید غروب بیاد دنبال زن و بچه اش و مادرش گفت من بهش میگم ببینم میاد حالا یا نه!!

خلاصه از اینکه من با حاج آقا نرفته بودم و با اون حرف زده بودم کلی بهشون برخورده بود و من راستش ته دلم راضی بودم که در مقابل اون همه بی حرمتی که امید کرد من ذره ای جواب اونا را داده بودم گرچه قلبا کمی متاثر بودم

الان هم غروبه و نمیدونم میاد دنبالم یا نه؟

اگه هم بیاد اول در ماشین کمی حرف میزنیم از انتظاراتمان و اینکه توانایی رفع انتظار داریم یا نه.

و اینه زندگی ما  مثل بند نخ هست که سریع ممکنه از هم گسسته بشه با یه فوت کوچولو.

حالا ببینیم چه می شود خدایا کمکم کن

 

احترامها شکست

شوهرم ادم خطرناکیه

نمیدونم چی پیش میاد به خودت میسپارم

 

مامان جونم بابای خوشکلم قلبم مال شماست

دوستتون دارم عاشقانه

و نمیخوام نا راحتی تون را ببینم

 

التماس دعا  دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 18:22  توسط تنها  | 

3

سلام

الان ساعت یک عصر روز شنبه 14 اسفند 89 است

قراره که ساعت 2 یا 3 بنا به گفته پدرش به دنبالم بیایند و امید تعهد بدهد

پدر عزیزتر از جانم صبح رفت و نصایحی به من کرد و خدا پشت و پناهش باشه

...

اما مامانم الان برخورد خوبی با من نداشت و از خانواده شوهرم از من هم بد میگفت که تو باعث شدی من و بابات این طوری کوچیک بشیم و چطوری میخواهی با این خانواده سر کنی و اینا کی هستند و........

 

من هم ناگهان عصبانی شدم گریه کردم و گفتم اخه وقتی تو این طوری میگی مادر من اخه من چه طوری بروم با اون زندگی کنم؟

من که میدونم اونا چه ادمی هستند من که میدونم پدر ومادرم چطور کوچیک شدند؟ من که میدونم عاطفه و ادب و فهم در آن خانواده وجود ندارد اما

اما من چکار باید بکنم

اخه چرا زندگی من این طوری شد؟

من گناهکارم؟

من چی هستم؟

ولی من میدونم که اونا امروز هم زنگ نمیزنند و نمیایند دنبالم و واقعا موندم این دم عیدی باید چکار کنم؟

با این حس نفرتم نسبت به امید و خانواده اش چکار کنم ؟؟

برایم دعا کنید دلم گرفته

ما دوتامون تازه دفاع کرده بودیم تازه بچه دار شدیم و.....

ولی واقعا خدا باید رحم کنه چون واقعا دیگه هیچ حس دوست داشتن به اوندارم با تمامی این کارهایی که کرد

واقعا دلم نمیخواهد بروم آن خانه

اما اگر هم رفتم به پدر عزیزم قول دادم که دیگه هرگز حرف بدی به زبان نیاورم حتی اگه شوهرم بدترین حرفها را زد

راستش شوهرم از اون ادمهاست که حرف زشت شاید کم به زبان بیاره اما حرفها و  کارهایی میکنه که ادم را کفری میکنه و از هزاران فحش بدتره

خلاصه ما دوتا با هم لج هستیم

همدیگر را دوست نداریم

اون حرمت پدر و مادرم را شکاند و .......

وفاصله ی عمیقی بین ما افتاده که من حتی فکر نمیکنم این فاصله از بین برود.

برایم دعا کنید

محتاج دعای شما هستم

من و شخصیت خانوادگی ام اجازه جدا شدن را فعلا به من نمیدهد

برای بهبود زندگی ام دعا کنید انرژی مثبت بفرستید لطفا.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:23  توسط تنها  | 

2

سلام ،

قشنگ ترین جمله ای که من هر بار به پسر خوشکلم میگم  سلامه و اون خنده میکنه قربون خنده هاش برم من.

بالاخره اینکه قرار بود پدر شوهرم زنگ بزنه که بیایند دنبالم زنگ نزدند تا اینکه بابا دیشب خودش زنگ زد و چون باید شنبه از ایران بره و خیالش از من راحت نبود واسه همین بر خلاف میل من به پدرش زنگ زد 50 دقیقه درباره منو امید حرف زدند باباش میگفت تینا باید انتظارات امید را رفع کنه و .. خلاصه به بابام میگفت شما که ایران هستید اینا بیشتر دعواشون میشه چون بابام کارش خارج از کشور هست البته بابا بازنشسته و هیئت علمی دانشگاه بودندو فوق لیسانس زبان انگلیسی و حالا بیشتر کارشون در خارج از ایران هست و میگفت شما که خارج هستید اینا دعواشون نمیشه  هه هه پس اون دعوای شدید 2 سال پیش که بابا 2 ماه اصلا ایران نبود چی؟.

خلاصه پدرش حرفهای مسخره ای زد که شما به تینا غذا ندهید و امید میگه من خونه هستم حتما تینا باید خونه باشه و اینا مدام از بیرون غذا میگرند و تینا غذا نمیپزه و بد اخلاقه و حرفهای بد به امید میزنه و........

حالا بیا بدهکارم شدیم

خلاه بابام هم حرفهایی زد که بابا جان ما اگه غذا میدادیم واسه این بوده که تینا داشت تزش را می نوشت وقت بچه داری و غذاپختن و...نداشت تینا اصلا کجا میره مگه با دوستاش میره مگه خونه خاله عمع دایی و..میره فقط خونه باباش میاد اونجا هم نیادو.......

خلاصه اینکه

من با امید خیییلی اختلاف داریم اممما واسه خاطر ابروی خانوادگی ما و هم اونا جدایی برامون خیلی زشت تموم میشه وگرنه تا الان جدا شده بودیم

نمیدونم در این گیرواگیری بچه دار شدنمون چی بود

ولی خدا را شکر من عاشق پسرم هستم اسمش باراد هست قربونش برم من.

حالا من هنوز خونه مامانم اینا هستم دیشب باباش میگفت که فردا یعنی امروز یا پسر فردا میاییم دنبال تینا .بابام گفتش که من نیستم و باید برم و باید امید تعهد بدهد که دیگر به هیچ وجه دست روی تینا بلند نکند و الان اون پشت کوهی دست روی زنش بلند نمیکند که امید این طوری دست روی جگر گوشه من بلند کرده ومن اصلا الان دو روز حالم خوب نیست و..........

قربونت برم باباجونم که توی چشمات غم و ناراحتی را میبینم و امروز به من میگفتی من هر بار که دارم میرم خیلی ناراحتم و این بار 1000 بار بیشتر نلراحتم واسه خاطر تو تینا. و به من گفت اگه پدر و مادرت را دوست داری به شوهرت هیچ وقت توهین نمیکردی مگه منو مادرت با هم بحثمون نشد مگه مامان رفت به عزیز و آقاجون گفت؟ نه نگفت

اگه ما را دوست داری دیگه کوچکتریت بی احترامی به شوهرت نکن و نذار بدتر بشه ومن فقط سرم پایین بود و به گلهای فرش نگاه میکردم توی دلم میگفتم که کاش 4 سال پیش بود و من اصلا با امید ازدواج نمیکردم

چون اصلا تفاهم نداریم

اونا اصلا احترام گذاشتن که یه اصله در خانواده ما را بلد نیستند و شوخی های زشت و بی ادبی میکنند اگرچه بابای امید ( ن م ا ی ن د ه م ج ل س) بود  و الان م د ی ر ک ل . امما واقعا بی فرهنگه  و    حرفهای زشت و بی اساس بارها در جمع خانوادگی به زبان میاره.

من خیلی دارم عذاب میکشم

البته بگم شوهرم در کل بد نیست اما وقتی بد میشه دیگه تا سر حد مرگ بد میشه

اوایل ازدواج ناخن میجوید و تیک عصبی مثل شونه تکون دادن چشم پلک زدن مکرر داشت ولی حالا خوب شده بود

نمیدونم خیلی منفی گفتم اما خوب چکار کنم دلم گرفته از این زمونه از این زندگی و از این ناملایمات.

من 2 روز تدریس دارم و همه منو یه خانم متشخص میشناسند و نمیدونند که من این قدر سعی به رعایت ادب میکنم گیر یه بی ادب واقعی افتادم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 16:57  توسط تنها  | 

اولین پست

سلام

با نام خدا شروع میکنم

من قبلا وبلاگ داشتم ومینوشتم

شوهرم دوست نداشت و من مدتها ننوشتم و اون وبلگ هنوز هم هست اما دیگه توی اون نمی نویسم

من 29 سالمه و شوهرم 32 سالشه یه پسر5 ماهه خوشکل دارم

دبیر هستم و هم من و هم شوهرم فوق لیسانس هستیم اینو گفتم که وقتی جریانات زندگی ام را نوشتم فکر نکنید ما سیکل هستیم

4 ساله ازدواج کردیم من شوهرمو انتخاب کردم و جریانات خاص خودش و بعد اون منو.

از همون اول با شوهرم اختلافاتی داشتیم نه اینکه در کل شوهرم بد باشه

نه اما اگه بد بشه دیگه واقعا شاید ادم بکشه رگش بگیره هیچ کی جلو دارش نیست و من با شرمندگی بگم در همون موقع ها دست رو من بلند میکنه

البته همه میگن که من عصبانیش میکنم اما من میگم که هر کی با هم بحث کرد و حتی حرف بد زد نباید که دست رو هم بلند کنند

دلم میخواد در رابطه با اتفاق اخیرمون نظر بدهید

من توی وبلاگ قبلی ادرس خیلی از شماها را که الان بهتون نظر دادم ، دارم

پس لطفا نظر بدهید البته بگم من فقط نظرات محترمتون را میخونم نه اینکه واقعا به اون نظرهای محترم تمام زندگی مو دست بگیرند و تحت تاثیر بذارند البته ببخشید که این را نوشتم چون در این بین افرادی اند که نظراتی میدهند که راهگشای مشکل که نیست بلکه به مشکل دامن هم میزند و من اینو تجربه کردم.

اما ماجرای اخیر

من مهر 89 زایمان کردم و سزارین شدم و 2هفته خونه مامانم بودم بعد اومدم خونه مون.فردای اون روز دیدم در کامپیوتر عکس های بد دیده شده که از اینترنت گرفته شده و مثل تمامم 4 سال زندگی مون هر بار من که می رفتم بیرون شوهرم چتیده بود کمی با بحث کردم و اون مثل همیشه حق به جانب برخورد کرد و منو محکوم کرد. این مسیله تمام شد.

بعد از 40 روز بخاطر شغلی که دارم 2 روز باید حتما میرفتم سرکار و بخاطر اینکه پسرم سردش نشه یک شب خانه مادرم میماندم و فردا به خانه بر میگشتم

یک ماه همین طوری گذشت ، خلاصه یک شب که من از خانه مان برگشته بودم منزل شب ساعت یک شب وقتی کودکم را خواباندم سراغ تی وی رفتم و موبایل شوهرم را برداشتم اما نه از روی تجسس بلکه می خواستم اس ام اس های خودم را بخونم و ناگهان دیم اس ام اس عاشقانه ای که من به او داده بودم به یه شماره ناشناسی داده بود سریع زنگ زدم و دیم دختری هست

دیگه چه بر من گذشت خدا میداند که من تازه زایمان کرده بودم و این حق من نبود

شوهرم خواب بود بیدارش کردم و گفتم کیست؟ گفت اشتباهه همکلاس دانشگاهی ام هست پسره و....

خلاصه شب سختی بود و من بسیار حالم بد بود

صبح به خونه مادرم امدم و با اون دختر تماس گرفتم فهمیدم در چت اشنا شده و حرفهایی قشنگی که عمرا به من نمیزنه که شاید لوس بشم به اون زده بود و خلاصه ....

خانواده ام خیلی ناراحت شدند و شوهرم امید به انها میگفت و قسم میخورد فکر میکردم تینا باشد و اون شماره هم فکر کردم تینا باشه واسه همین اس خودش را بخودش دادم تا بفهمه من میدونم خودش هست

حرفهای چرندی که برام اصلا قابل قبول نبود

من برگشتم خونه و امید اون شب طوری به من محبت میکرد حتی کف پامو بوسید اما چه فایده؟

این ماجرا گذشت ولی روح  من ازرده خاطر شد به او شک پیدا کردم و .......

اما با خودم گفتم که حالا یه چت ساده که گاها خودم با اون مینشستم و چت میمردیم و این  ان را گیر می اوردم این هم مثل اون مورد

چون ما دوتا کمی شیطون و بی عقل هستیم........

تا دو ماه که کم کم دوباره اخلاقش خشک شد و من البته هر روز تقریبا با زبان  بی زبانی موضوع را یادش می اوردم مثلا ماموریت رفته بود به او اس دادم موضوع برنامه اقای دهنوی شبکه سه خیانت همسر هست

یا  با رها در دعواها میگفتم هرزه و اشغالو ... اما موضوع مشکلات ما یکی دوتا نیست

چون؛ همسرم نسبت به من و فرزندش احساس مسئولیت نمیکند و ما در ساختمانی زندگی میکنیم که طبقه پایین مادر شوهرم هست

و شوهرم نوکر بی جیر و ومواجیب اوناست البته بخدا من اصلا با این کاراش مشکل ندارم اما ببینید مثلا من خونه بابام هستم میگم بیا دنبالم بارها گفته خودت بیا من مسئلیتی ندارم و همون شب که منو بابام اورده و یا با اژانس اومدم خونه اون مامانش را میبره و میره دنبلش که رفته خونه مادربزرگش.

یا انتظار داره من خرید کنم چون خرید خونه شون را مادر انجام میده

خلاصه چند شب پیش درست همین مسئله اتفاق افتاد و اون گفت نسبت به تو مسئولیتی ندارم

و من بسیار ناراحت شدم

خلاصه باز فرداش من سرکار رفتم و از همان طرف عصر به خانه مان رفتم و به شوهرم گفتم ساعت 5 با هم بریمخرید عید گفت باشه.

اما ساعت 5 زگ زدم و گفت خانه بدون تو چه عاشقانه است من خیلی ناراحت شدم و موبایل را خاموش کردم و دوباره روشن کردم و اون به تنهایی رفته بود بازار و دیگه به موبایلش از 7 تا 11 شب جواب نداد و من اخرش باز همون فحشهارا دادم هرزه و اشغال و عوضی و...

ا.ون هیچی جواب نداد چون ادم زرنگی هست و میدونه مدرک میشه براش

تا اینکه باز من شب اونجا موندم چون نیومد دنبالم فردا به سرکار رفتم و ساعت 4 بهش زنگیدم بیا دنبالمون گفت خودت بیا.

خودم اومدم خونه  دیدم داره تی وی میبینه وابروهاشو تمیز کرده و خلاصه گفتم چرا ابروت را برداشتی گفت مگه فضولی؟ گفتم اره من باید بگم چه شکلی باشی و خوشم نمیاد وفقط همینو گفتم به من حمله کرد و منو کتک زد و با سر به بینی ام زد که عمل کرده هست و میدونید بینی که عمل شده نباید ضربه بخوره و خون از بینی ام  سرازیر شد مادرش را صدا زدم و گفتم ببین پسرت چی کرده

اومدم خونه مون و کل خانواده ام بسیار ناراحت اما اما اما همیشه پدرم با او که ذره ای فهم و احترام حالیش نمیشه محترمانه حرف زد و اون هم که همیشه خودش را مبرا میکرد و اصلا دروغ میگفت نذاشته بود پسرم را بیارم . من داشتم هلاک پسرم میشدم که الان گرسنه است و ...

خلاصه اینکه شب بات پدر و مادرم امدیم منزل مادرش طبقه پایین و من حرفامو زدم اونم زد و......خلاصه پدر ومادرامون هاج و واج مونده بودند که بابا شما فوق لیسانس دانشجوی دکتری ..........

اما الن وارد جزییات نمیشم

اما اخرش باز رگ شوهرم گرفت و به سمت من حمله کرد و فوق العاده به پدر و مادر و خودم بی حرمتی کرد و ما تنمان میلرزید باور کنید اصلا ما هیچ حرفی نزدیم و برای اینکه حرمتها بیشتر از این نشکند خانه را ترک کردیم و بسیار ترسیده بودیم زیرا شوهرم حمله ور شده و بود و فریاد های بلند می زدو و

جلوی در در ماشین بابا به پدر زنگ زد و گفت که ما چکار کنیم تینا را ببریم ؟؟؟

او گفت ببرید وما خودمان فردا دنبالش می اییم و بسیار صدایش ناراحت بود که پسرش چرا این کار را کرده و .......تا رسیدیم خونه موبایل بابا جونم زنگ خورد امید بود بابای عزیزم ترسیده بود که شاید ادامه اون فحشهاست جواب نمیداد من گفتم جواب بده من صداش را ضبط میکنم تا مدرک داشته باشیم

وقتی جواب داد داشت گریه میکرد ادعا میکرد من دیگه زندگی ام را تمام شده دیده بودم و این کار را کردم و دچار لکنت شده بود و گریه می کرد و نفس کشیدن هم براش سخت بود و بابام بهش گفت پسر گلم نگران نباش میخواهی همین حالا بیا زن و بچه ات را ببر و یه سری نصایح دیگر.

خلاصه الان دو روزه از اون ماجرا میگذره در پست بعد نظر خودم را برای ادامه زندگی با شوهرم بیشتر مینویسم اما پدرش که قرار بود فردای همون شب زنگ بزنه که بیایند دنبالم هنوز زنگ نزده

بابام ایننننننننننننننننننننن قدر ناراحته که الان از همون روز تا حالا با من حرف نزده و همش توی فکره و خیلی ناراحته

مامانم هی به من پند و اندرز میده که فلان و بسار و خواهرم میگه تو هم تقصیر داری و...

و من میگم........

در پست بعدی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 13:9  توسط تنها  |