سلام
با نام خدا شروع میکنم
من قبلا وبلاگ داشتم ومینوشتم
شوهرم دوست نداشت و من مدتها ننوشتم و اون وبلگ هنوز هم هست اما دیگه توی اون نمی نویسم
من 29 سالمه و شوهرم 32 سالشه یه پسر5 ماهه خوشکل دارم
دبیر هستم و هم من و هم شوهرم فوق لیسانس هستیم اینو گفتم که وقتی جریانات زندگی ام را نوشتم فکر نکنید ما سیکل هستیم
4 ساله ازدواج کردیم من شوهرمو انتخاب کردم و جریانات خاص خودش و بعد اون منو.
از همون اول با شوهرم اختلافاتی داشتیم نه اینکه در کل شوهرم بد باشه
نه اما اگه بد بشه دیگه واقعا شاید ادم بکشه رگش بگیره هیچ کی جلو دارش نیست و من با شرمندگی بگم در همون موقع ها دست رو من بلند میکنه
البته همه میگن که من عصبانیش میکنم اما من میگم که هر کی با هم بحث کرد و حتی حرف بد زد نباید که دست رو هم بلند کنند
دلم میخواد در رابطه با اتفاق اخیرمون نظر بدهید
من توی وبلاگ قبلی ادرس خیلی از شماها را که الان بهتون نظر دادم ، دارم
پس لطفا نظر بدهید البته بگم من فقط نظرات محترمتون را میخونم نه اینکه واقعا به اون نظرهای محترم تمام زندگی مو دست بگیرند و تحت تاثیر بذارند البته ببخشید که این را نوشتم چون در این بین افرادی اند که نظراتی میدهند که راهگشای مشکل که نیست بلکه به مشکل دامن هم میزند و من اینو تجربه کردم.
اما ماجرای اخیر
من مهر 89 زایمان کردم و سزارین شدم و 2هفته خونه مامانم بودم بعد اومدم خونه مون.فردای اون روز دیدم در کامپیوتر عکس های بد دیده شده که از اینترنت گرفته شده و مثل تمامم 4 سال زندگی مون هر بار من که می رفتم بیرون شوهرم چتیده بود کمی با بحث کردم و اون مثل همیشه حق به جانب برخورد کرد و منو محکوم کرد. این مسیله تمام شد.
بعد از 40 روز بخاطر شغلی که دارم 2 روز باید حتما میرفتم سرکار و بخاطر اینکه پسرم سردش نشه یک شب خانه مادرم میماندم و فردا به خانه بر میگشتم
یک ماه همین طوری گذشت ، خلاصه یک شب که من از خانه مان برگشته بودم منزل شب ساعت یک شب وقتی کودکم را خواباندم سراغ تی وی رفتم و موبایل شوهرم را برداشتم اما نه از روی تجسس بلکه می خواستم اس ام اس های خودم را بخونم و ناگهان دیم اس ام اس عاشقانه ای که من به او داده بودم به یه شماره ناشناسی داده بود سریع زنگ زدم و دیم دختری هست
دیگه چه بر من گذشت خدا میداند که من تازه زایمان کرده بودم و این حق من نبود
شوهرم خواب بود بیدارش کردم و گفتم کیست؟ گفت اشتباهه همکلاس دانشگاهی ام هست پسره و....
خلاصه شب سختی بود و من بسیار حالم بد بود
صبح به خونه مادرم امدم و با اون دختر تماس گرفتم فهمیدم در چت اشنا شده و حرفهایی قشنگی که عمرا به من نمیزنه که شاید لوس بشم به اون زده بود و خلاصه ....
خانواده ام خیلی ناراحت شدند و شوهرم امید به انها میگفت و قسم میخورد فکر میکردم تینا باشد و اون شماره هم فکر کردم تینا باشه واسه همین اس خودش را بخودش دادم تا بفهمه من میدونم خودش هست
حرفهای چرندی که برام اصلا قابل قبول نبود
من برگشتم خونه و امید اون شب طوری به من محبت میکرد حتی کف پامو بوسید اما چه فایده؟
این ماجرا گذشت ولی روح من ازرده خاطر شد به او شک پیدا کردم و .......
اما با خودم گفتم که حالا یه چت ساده که گاها خودم با اون مینشستم و چت میمردیم و این ان را گیر می اوردم این هم مثل اون مورد
چون ما دوتا کمی شیطون و بی عقل هستیم........
تا دو ماه که کم کم دوباره اخلاقش خشک شد و من البته هر روز تقریبا با زبان بی زبانی موضوع را یادش می اوردم مثلا ماموریت رفته بود به او اس دادم موضوع برنامه اقای دهنوی شبکه سه خیانت همسر هست
یا با رها در دعواها میگفتم هرزه و اشغالو ... اما موضوع مشکلات ما یکی دوتا نیست
چون؛ همسرم نسبت به من و فرزندش احساس مسئولیت نمیکند و ما در ساختمانی زندگی میکنیم که طبقه پایین مادر شوهرم هست
و شوهرم نوکر بی جیر و ومواجیب اوناست البته بخدا من اصلا با این کاراش مشکل ندارم اما ببینید مثلا من خونه بابام هستم میگم بیا دنبالم بارها گفته خودت بیا من مسئلیتی ندارم و همون شب که منو بابام اورده و یا با اژانس اومدم خونه اون مامانش را میبره و میره دنبلش که رفته خونه مادربزرگش.
یا انتظار داره من خرید کنم چون خرید خونه شون را مادر انجام میده
خلاصه چند شب پیش درست همین مسئله اتفاق افتاد و اون گفت نسبت به تو مسئولیتی ندارم
و من بسیار ناراحت شدم
خلاصه باز فرداش من سرکار رفتم و از همان طرف عصر به خانه مان رفتم و به شوهرم گفتم ساعت 5 با هم بریمخرید عید گفت باشه.
اما ساعت 5 زگ زدم و گفت خانه بدون تو چه عاشقانه است من خیلی ناراحت شدم و موبایل را خاموش کردم و دوباره روشن کردم و اون به تنهایی رفته بود بازار و دیگه به موبایلش از 7 تا 11 شب جواب نداد و من اخرش باز همون فحشهارا دادم هرزه و اشغال و عوضی و...
ا.ون هیچی جواب نداد چون ادم زرنگی هست و میدونه مدرک میشه براش
تا اینکه باز من شب اونجا موندم چون نیومد دنبالم فردا به سرکار رفتم و ساعت 4 بهش زنگیدم بیا دنبالمون گفت خودت بیا.
خودم اومدم خونه دیدم داره تی وی میبینه وابروهاشو تمیز کرده و خلاصه گفتم چرا ابروت را برداشتی گفت مگه فضولی؟ گفتم اره من باید بگم چه شکلی باشی و خوشم نمیاد وفقط همینو گفتم به من حمله کرد و منو کتک زد و با سر به بینی ام زد که عمل کرده هست و میدونید بینی که عمل شده نباید ضربه بخوره و خون از بینی ام سرازیر شد مادرش را صدا زدم و گفتم ببین پسرت چی کرده
اومدم خونه مون و کل خانواده ام بسیار ناراحت اما اما اما همیشه پدرم با او که ذره ای فهم و احترام حالیش نمیشه محترمانه حرف زد و اون هم که همیشه خودش را مبرا میکرد و اصلا دروغ میگفت نذاشته بود پسرم را بیارم . من داشتم هلاک پسرم میشدم که الان گرسنه است و ...
خلاصه اینکه شب بات پدر و مادرم امدیم منزل مادرش طبقه پایین و من حرفامو زدم اونم زد و......خلاصه پدر ومادرامون هاج و واج مونده بودند که بابا شما فوق لیسانس دانشجوی دکتری ..........
اما الن وارد جزییات نمیشم
اما اخرش باز رگ شوهرم گرفت و به سمت من حمله کرد و فوق العاده به پدر و مادر و خودم بی حرمتی کرد و ما تنمان میلرزید باور کنید اصلا ما هیچ حرفی نزدیم و برای اینکه حرمتها بیشتر از این نشکند خانه را ترک کردیم و بسیار ترسیده بودیم زیرا شوهرم حمله ور شده و بود و فریاد های بلند می زدو و
جلوی در در ماشین بابا به پدر زنگ زد و گفت که ما چکار کنیم تینا را ببریم ؟؟؟
او گفت ببرید وما خودمان فردا دنبالش می اییم و بسیار صدایش ناراحت بود که پسرش چرا این کار را کرده و .......تا رسیدیم خونه موبایل بابا جونم زنگ خورد امید بود بابای عزیزم ترسیده بود که شاید ادامه اون فحشهاست جواب نمیداد من گفتم جواب بده من صداش را ضبط میکنم تا مدرک داشته باشیم
وقتی جواب داد داشت گریه میکرد ادعا میکرد من دیگه زندگی ام را تمام شده دیده بودم و این کار را کردم و دچار لکنت شده بود و گریه می کرد و نفس کشیدن هم براش سخت بود و بابام بهش گفت پسر گلم نگران نباش میخواهی همین حالا بیا زن و بچه ات را ببر و یه سری نصایح دیگر.
خلاصه الان دو روزه از اون ماجرا میگذره در پست بعد نظر خودم را برای ادامه زندگی با شوهرم بیشتر مینویسم اما پدرش که قرار بود فردای همون شب زنگ بزنه که بیایند دنبالم هنوز زنگ نزده
بابام ایننننننننننننننننننننن قدر ناراحته که الان از همون روز تا حالا با من حرف نزده و همش توی فکره و خیلی ناراحته
مامانم هی به من پند و اندرز میده که فلان و بسار و خواهرم میگه تو هم تقصیر داری و...
و من میگم........
در پست بعدی